تبليغاتX
واسه دل خودم!
 
 
 
....
کلاسمونو دووووووووووس دااااااااااارم !
ارسال شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 - 15:15
 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

خووووووووووبییییییییین؟؟؟؟؟

چه خبراااااا؟؟؟؟؟

خوش میگذره؟؟؟

از مدرسه ها چه خبر؟

من باز اومدم راجع به کلاسمون بنویسم!

سوم تجربی الف....!

عااااااااااااااااشق بچه های کلاسمونم

البته کلا پایه سوم بچه های باحال و گلی هستیما ولی خب کلاس ما دیگه گلتر از بقیه س:دی

زنگای تفریح که میخوره مخصوصا زنگ اول که طولانی تره

من بهی شمیم سعیده سپیده طوبی اکرم حسنا فاطمه م نازی فریبا نسیم فرزانه و فاطمه ص میریم وسط حیاط دایره ای میشینیم...

همه مون باهم دست میزنیم و آهنگ میخونیم...

از شعرایی که خودمون ساختیم تا شعرایی که وزن و آهنگشونو عوض کردیم....

جرئت دارن یکی از دوما بد نگامون کنن!اونوقته که همه باهم بلند "هو" شون میکنیم و بلندتر میخونیم....!!

صبحگاها هم معمولا تشویق پایه سوم و جیغ و دستاش مال کلاس ماست...اینقد دووووووووس دارم بچه هامون اینقد پایه ن!!

....

یه بار معلم ریاضی مون دیر اومد سر کلاس!ما هم خواستیم تلافی وقتایی که ما دیر میومدیم و کلی نق میزد رو در بیاریم:دی

این شد که کل کلاس همه ساکت شدن(!!!!!!!!!!!!!!!کلاس ما و سکوت؟؟؟؟!!!!عجایب 8گانه شدن!!!) و سعیده چادرشو سر کرد و عین معلم دینی جلوی تخته وایساد و شروع کرد به مثلا دینی رو درس دادن!!!

همه هم سااااااااکت!حالا سر هیچ کلاسی هم اینقد ساکت نیستیما!!!

معلمه وقتی اومد یه 10 دیقه پشت در کلاس وایساده بود داشت فکرمیکرد مطمئن شه با کلاس ما این زنگ کلاس داره!!!!ولی از شیشه کلاس هم میدید یه نفر اونجا وایساده و همه هم ساکت دارن بهش گوش میدن!!!

آخرش دلش و به دریا زد و درو باز کرد اومد تو....!

هیچ کدوممون جلو پاش بلند نشدیم انگار نه انگار که اومده!!!!

سعیده هم برگشت با یه حالت جدی گفت:آقا چرا دیر اومدین؟زود برین یه برگه از خانم ح (اه !معاونمون) بگیرین و بعد بیاین کلاس!ینی چی اینقد دیر میاین!؟

بیچاره معلمه خشکش زده بود و ماها مرده بودیم از خنده...!!!!:))

این شعرم واسه معاونمونه:

من از تو درگریز و تو چرا همیشه بامنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بقیه شو متناسب باهاش عوض کرده بودیما یادم نیست حالا!!:دی

معلم فیزیکمونم خیلییییییییییییی باحاله!!همه ش داره میخنده اونم چه خنده های ملیحی!!!:))

از اونجایی که دومین کتبی ای که ازمون گرفت اکثرا 2 شدیم (از 4 نمره ها :دی) این شعرو واسش گفتیم که:

فیض پور چه مهربونه قدرمارو نمیدونه با شوخی و باخنده 2میده دست بنده!!!

یه بارم به خاطرفشارای مدرسه تظاهرات فرهنگی کردیم:دی

داداشی هنرمندمون (سعیده :دی) رفت یه آرم سمپاد که فلشاش برعکس شده بودن و بهش فشار می آوردن رو پای تخته کشید و ماهم زیرش اثز (!!:دی) به جا گذاشتیم..!!

قبل از اینکه سکومون رو هم فرش کنن یه عااااااااالمه نقاشیای خوشگل روش کشیده بودیم با گچ....!!

عکس آخرین ورژنشو ندارم اولیشو دارم فقط!


4

شنبه زنگ آخر زبان داشتیم....!قرار شده بود سعیده بیاد یه شعر خوشگل بخونه...!!!(کلا کلاس ما رو هنرمندیای داداشیم میچرخه ها!!از شعر گفتنش سر کلاس زمین شناسی بگیر تا نقاشی کشدنا و شعر خوندنا  و زنگ ورزش آبروی کلاسو نگه داشتن...!)

خانوم افشارم که پایه و... :دی

سعیده شعر میخوند ما دست میزدیم دو انگشتی خانوم افشارم پشت شیشه کلاس کشیک میداد که یهو معاونمون نیاد...!!

هفته قبلم سر کلاس زبان بودیم یه دفه طوبی دوید رفت بیرون!!!!

وقتی برگشت دیدیم به به لاک غلط گیرش ترکیده بوده و مانتوی طوبی سراسر سفید شده!!!

کلاسای تاریخم خوبن ... معلممونو خیلی دوس دارم!! همه ش هم راجع به کوروش داریم حرف میزنیم !!(کوروش = کوری  ایهام تناسب :دی –حالا خیلی مهم نیس کوروش کبیر باشه یا کوروش ....!!!:)) )

روز دانش آموزم که عالی بود همه سوما سبز بسته بودن و... (مرگ بر رو سیه !!!)

معلام عربییییییییی همه عاشقشییییییم :دی خیلییییییییییییییی گله ! تازه قراره این هفته ماشینشو بشوریم :دی

آخه عاشق ماشینشه و هفته قبل ب ایها رفتن ماشینشو بشورن ...گند زدن بهش !!!!!

همه کلاسمون باهاش رفتیم ماشینشو ببینیم و.....:)))

و حرفاش راجع به شخصیت و کت و شلوار و ازدواج.. !!!!:))

دیروز هم که رفتیم سالن واسه ورزش ... ماها ته اتوبوس و شعرای خودمونو میخوندیم !! هی خانوم کجا کجا ...:)) و مث بارون رو شیشه و تو خود عشقی خود عشق و کوروش کوروش و ضربان قلب من و برو حالشو ببر و یاران چه غریبانه (!!!!!!!!) :دی و....

و سیناز (اَه اَه ) که راپورتمونو داده بود ولی همه پشت هم وایسادیم و از خودمون دفاع کردیم....!!

تو سالن هم که با دوما مسابقه والیبال دادیم و بیچاره سعیده که با وجود دل دردش مجبور شد جور کلاسو بکشه و به خاطر آبروی کلاس بره بازی !!!! و اونو بهاره و هدی و طوبی تقریبا کل امتیازا رو بگیرن !!! به هرحال اونا خیلی اعضای خوبی داشتن و تیمشون قوی بود!!!

ما هم برا کم نیاوردن تشویییییییییییییییق میکردیم همچییییییین :دی که لج معلمشون دربیاد و دیگه نگه اینجا و وسط خیابون (!!!!!!!!!!؟؟؟) جای دست زدن نیست!!!

ایشالا هفته بعد حال دوما رو میگیریم اساسی و ازشون میبریم !

ملیحه هم تو سالن عینکش شکست و کلییییییی غصه میخورد (حالا به خاطر عینک نبودا میدونین که :دی نمیتونست قادر و ببینه آخی  !!)

 اعتمادی-رئیس سمپاد- هم دیروز اومد و نذاشتن ما ببینیمش!!!

 

اینا گوشه ای از خاطرات امسال بودن !!...

سومو دوس دارم !با اینکه درسا خیلی سخت شدن و فشار رومونه ولی کلاسو دوس داااااااااااااااااررررررررررم !

خیلیییییییییی خوبین همه تون بچه ها!

راستی یادم رفت بگم اینجا هم ثبت شه!

ما فارغ التحصیلای سال 90 ایم!

قرار شده 9/9/99 همه مون بیایم مدرسه و همو ببینیم !!!!!

11سال دیگه ....!وای چه هیجان انگیز مییییییشه!

 

....

مریم جون و نیلو جون مرسییییییی که میاین بهمون سر میزنین!!!

ببخشید من دیر میام فقط جمعه ها میام نت آخه ....!!

خوش بگذره بهتون ...!!

فعلا باااااااااااااااااااااااااای بااااااااااااااااااااااای!!

 

 

 


 
نويسنده یکی یه دونه

 


خداااااااااااا
ارسال شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 - 14:2
 

الو ... الو ... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست ؟
پس چرا کسي جواب نميده ؟
يهو يه صداي مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صداي يه فرشته ...
- بله با کي کار داري کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشت، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من ميشنوم
کودک متعجب پرسيد : مگه تو خدايي ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثي نه چندان طولاني گفت نه خدا خيلي دوستت داره. مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه اش غلطيد و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما ...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت شکسته شد :
ندايي صدايش در گوش و جان کودک طنين انداز شد : بگو زيبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو ...
ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد و گفت : خدا جون خداي مهربون، خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولي اين مخالف با تقديره. چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک : آدم ، محبوب ترين مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه ، کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي شان ميخواستند. دنيا خيلي براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني و هرگز بزرگ نشوي ...
و کودک کنار گوشي تلفن، درحالي که لبخندي شيرين بر لب داشت در آغوش خدا به خواب رفت


 
نويسنده دردونه

 


.:: تولد سعیده جووون ::.
ارسال شده در شنبه هجدهم مهر 1388 - 7:56
 
فردا تولد داداشی عزییییزم٬ سعیده س ....!

داداشی خوبم ٬که نمیدونم چه جوری توصیفش کنم......

دوست عزیزم که ۲سال بیشتر نیست دوست شدیم ولی همیشه هروقت کمک خواستم بود و کمکم کرد ....

همیشه راهنماییم کرد و برام چه کارا که نکرد...

مث یه داداش (:دی) مواظبم بود و اگه نبود خیلی چیزا رو نمیفهمیدم.....

داداشی عزیزززززززم!

فردا ۱۷ سالت میشه ....

مرسی واسه همه وقتایی که بودی....مرسی واسه وقتایی که هستی...

مرسی واسه نقاشیای قشنگت آخر دفترام که هروقت میبینمشون کلیییییییییی ذوق میکنم...

مرسی واسه همه متنای قشنگی که واسم نوشتی و همیشه شرمنده م کردی ....

 

 

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری   تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

 

بهار امیدی ، همه سروری تولّدت مبارک ، تولّت مبارک

 

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن  شکفتی زیباتر از گل به گلشن

 

نشستی ، چون لاله در باغ هستی تویی تو ، بهانه یِ هستیِِ من

 

دور ، از هر ، بلایِ ، خزانی بمانی   با شور و نشاطِ جوانی بمانی

 

گل ، باشی ، که در جمعِ یاران نشینی  در عالم ، به جز روی شادی نبینی

 

 

تولدت مبااااااااااااااررررررررررررررک داداشیییییییییی جوووون عزییییییییززززززززم!

خیلیییییییی دوستت دارم!

 


 
نويسنده یکی یه دونه

 


مقایسه مدرسه با فیلم ها.شروع مدارس =شروع تحریم ها
ارسال شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 - 12:25
 

 
مدرسه ما : پايگاه جهنمي

خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس

ديدن مدير از دور : شبهي در تاريكي

نمره بيست : افسانه آه

مدير مدرسه : مرد 6 ميليون دلاري

شوخي با مدير : بازي با مرگ

روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان

امتحان : شايد وقتي ديگر

روزي كه معلم به كلاس نمي آيد : بوي خوش زندگي

اخراج از كلاس : يك بار براي هميشه

نمازخانه دبيرستادن : قطعه اي از بهشت

زنگ آخر : آرايشگاه زيبا

امحان پايان ترم : قلب ها براي كه مي تپد

پيام متقلب براي ديگران : چشم هايم براي تو

راهي براي متقلبان : جيب بر ها به بهشت نمي روند

آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه

جاي سيلي معلم : دايره سرخ

دبير تربيتي : پاك باخته

صفر هاي پشت سر هم : برج مينو

اعتراض براي نمره : شليك نهايي

حياط مدرسه : پارک ژوراسيک

زنگ ورزش : المپيک در بازداشتگاه

شوراءدبيران : جنگ نفتکشها

ناظم : پليس آهني

کنکور : بالاتر از خطر

ديدن معلم از دور :
سايه عقاب ها

نگاه معلم : بگذار زندگي کنم

دانشگاه : سرزمين آرزوها

خارج از مدرسه :
آن سوي آتش

بحث با مدير : فرياد زير آب

شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختي

پاي تخته : لبه تيغ

ديكتاتوري معلم : مزد ترس

منفي هاي پشت سر هم : گلوله هاي بي صدا

اولين دانش آموزي كه معلم از او درس مي پرسد : قرباني

وراجي سر كلاس : مجوز مرگ

آخر كلاس : بهشت پنهان

مبصر كلاس : افعي

بوي جوراب بچه ها : عطر گل ياس

دبيرام مدرسه ما : تبعيدي ها

اخراج از مدرسه : مي خواهم زنده بمانم

سايه دبير تربيتي : سايه شوگان

دفتر دبيران : خانه ارواح

نمره ده : شانس زندگي

اتاق ورزش : جزيره آدم خور ها

دستشويي : اطاق گاز

سال آخر دبيرستان : سال هاي بي قراري

ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمي

اخراجي ها : بينوايان

رفتن به دانشگاه : هدف سخت

دفتر مدير : کلبه وحشت

صاحبان نمره زير ده : سربداران

كيف هاي دانش آموزان : محموله

ظرفيت نيمكت ها : دو نفر و نصفي

سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل

كلاس خصوصي : وعده پنهان

زنگ ادبيات : نان و شعر

دفتر ناظم : محكمه عدالت

حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناري

دانش آموزان رشته رياضي : سوته دلان

رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه

 سلامممممممممممممم دوستانمیبینم که فردا اول مهر هست و...

:dash3: وایییییییییییییییی خدایا اصلا باورم نمیشه اینقدر زود تموم شد:scared:

 
نويسنده دردونه

 


خاطرات ما و پُل مان(SpaghEtti Bridge !!!:D)
ارسال شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 - 12:20
 

سلاااااااام!

خوبین؟!خوش میگذره؟!

خب بالاخره ٬ تصمیم گرفتم خاطرات خوش پلمون رو بذارم !!

....!

واسه پلمون تو عید میرفتیم مدرسه ...!یادش به خیر٬ با پیش ها!(پیش دانشگاهیا!)  ...!

و معاونشون چقد گیر میداد بهمون که حواس بچه هاشو (!!!) پرت میکنیم و نمیذاریم درس بخونن!!!

و ما که بازم خودمونو میزدیم به بیخیالی و به خنده و شیطونی و فضولی تو اتاق مزیدی :دی ادامه میدادیم !!

و کش رفتن شماره معلما و کد پورتال معلما و مامان باباها و بقیه بچه ها ٬به ۲دیقه یه بار چایی و آبلیمو ( اونم با قندای خاتون خانم بیچاره!!) درست کردن !پژوهشگا رفتن و از دستی جون (!!!!!! )سمباده گرفتن !!

تیغ و کاتر و ماژیک از هرجایی پیدا کردن٬برگه ی قوانین کپی کردن٬ عکسای دوربین مدرسه رو کش رفتن به بهانه ی دیدن عکسای پل تو فلشای خودمون!!٬ رو تخته اسم ِ .... رو نوشتن و هنگام ورود معلما به عکس پل تغییرش دادن!

باخمیر بازی کردن :دی ٬کش رفتن برگه های امتحان !!٬پوسترای برد...!به زور بستی گرفتن از مسئولا!

بردن دوربین و موبایل واسه "گزارش کار" ای که هیچوقت درست نشد!

معدول آوردن!!!!! (:دیییییی)....!!

تو اتاق مشاور پیشا رفتن و خالی کردن کل کشوها و کمدا و ...!!!!و در آوردن آمار تمام پیشای پارسال و امسال و ...!!

کلیدش وکلید یدکیش هم که کلا فقط دست ما بود خودشونم نداشتن فکر کنم!!

و رو شیشه میزشون طرح پل رو کشیدن !! و هی پاک کردن و دوباره کشیدن !...

و گونیا و خط کش بزرگایی که از آزمایشگاها میاوردیم ...!


و ۱۱ اُم که میخواستیم به بهونه پس دادنشون یه سر بریم جشن فارغ التحصیلا و ضایع شدیم !!

....!

بعد از عیدم ٬ سر هرکلاسی که حوصله شو نداشتیم در میرفتیم به بهونه پل

حتی از سر کلاس عربی خانم خ!!!!!! (فک کنییییین !!!!!! از سر کلاس این در بریم دیگه یعنی شاهکار زدیم )

و میرفتیم تو کلاس ادغامی٬وسایلمونو پهن میکردیم و ..  از همه ی صبحگاه ها هم به بهونه پل فرار میکردیم

....!

اون کلاس آموزشیه که رفتیم و مسئولاش نبودن و شادی با سارا حرف زد و ... :دییییییی

شادی رو به من :تو اسپاگتی رو اسپل کن واسه اون آقا من  ببینم این سارا چی میگه !! :خانم (!) ِ محترم امروز ۱۶ اُمه ....!!!!! ....!! و اون آژانسیه که چقد دورتر پیادمون کرد و چقد پیاده رفتیم ...!!و من زنگ زده بودم به مامانم : بله بله !خانوم از اون طرف برین ! !!!

روز قبل مسابقه (۳شنبه !) رفتیم کارگا روباتیک ِ پژوهش گاه  و تا ۵ (شایدم ۳؟!) موندیم و ....

یادتونه بچه ها سجاده دشمن فنا/پناه (آخرش نفهمیدم کدومشه !:دی) رو گرفته بودیم نوبتی با چادر زینب نماز میخوندیم ؟!!

ومهسا و شادی که چقد دستشونو سوزوندن !من و زینب هم ناخنمونو شکستیم!!

....

بالاخره مسابقه ی مدرسه رو به خاطر خودمون ۲ساعت عقب انداختیم و پلمونو (اسمش پرسپولیس بود ٬ اسم گروهمونم سایرِس !) در حالی که چسباش هنوز خشک نشده بود بردیم ...!

و دوم شدیم (البته تونایی پل ما بیشتر بودا !!ولی نمیخواستیم پلمون بشکنه! )

۲ روز بعدش ٬ هرکدم ۲۰تا سوره قدر (زیی! سوره قدر بود دیگه ؟! ) واسه جلوگیری از ضایع شدنمون خوندیم ...

جمعه صبح ساعت ۸ مدرسه آزمون داشتیم !که من شخصا هیچییییی ازش نفهمیدم فقط میخواستم زودتر تموم شه!!

تا ۱۲ مدرسه موندیم و با یه پل کامل و یه پل نصفه رفتیم باشگاه ......!

البته شادی دیرتر اومد!...و المپیادیا رو دیدیم ونفیسه که میخواس چادرشو به من قرض بده !!! و نهاری که بهمون دادن و آخرشم نخوردیم ...!

پل دوممون (بروکلین  معروف به پل عزیز ِ دل!  ) ( بچه ها یادتونه سر انتخاب اسمش ...!به هدی زنگ زده بودیم و ...:دی!بعدم پشیمون شدیم که چرا نذاشتیمش ایمنتال ؟! ) رو تو باشگا تموم کردیم ....(اونجا هم ۲ساعت دیرتر به نفع ما برگزار شد!! )

و بالاخره .... تحویلشون دادیم!

تازه هنوز چسب حرارتی و چندتا ماکارونی و سمباده و اینا تو جیب من بود !!! ( که اگه پل یه دفه شکم داد!! :دییییییی سریع درستش کنیم !!)

....!

اون شب فوق العاده بوددد! هیچوقت یادم نمیره !!! عااااااااااااالی بود !۲۱ اُم ..!!

بابای شادی هم که وسط مسابقه اومده بودن و پیچوندیمشون ! و شادی هی میگفت ما ۴ اُمیم دیگه !؟من:۴ اُم ِ چی؟!! بعد تازه متوجه میشدم که الان باید یه چاخانی سرهم کنم !!

وای فوق العاده بود ...!!

فاطمه یادته وسطش بهت اس ام اس میدادم ؟!

.... و سبز شدنمون و پُلمو شکوندی و گریه ی یه نفر و پرسپولیس گفتن سارا و آهنگ احسان خواجه امیری و دفاع کردن سارا از ما و ....... ! ( شادی بقیش رو بگو اضافه کنم :دی آخه من اون برگه یی که توش خاطره نوشتیمو ندارم که!:دی )

و این بود خاطرات پل ِما ! (حوادث بعدش رو هم که مربوط به پل بودن رو هم یه بار دیگه مینویسم !!که همیشه یادم بمونه !:دی)

راستی اون شب ۱۰:۳۰ رسیدیم خونه ... یوسف دیدیم و بعداز خستگی بیهوش شدیم :دی

صبح هم تو مدرسه من که سر همه کلاسا مخصوصا ریاضی!! خواب بودم ٬ تازه من ردیف اول میشینم و همه معلما دقیقا میفهمیدن که خوابم ! سر کلاس دینی هم که هم خوابم میومد هم حوصله درسو نداشتم ٬ با زیی کاغذ ردو بدل میکردیمو خاطرات دیشبو مرور میکردیم ......

چه زیاد شد !! احتمالا هم هیشکی نمیفهمتش جز خودمون !!!

وچقد بد که نمیتونم هیجان و خوشی اونروزا رو کامل ثبت کنم اینجا !!

ولی همینقدم نسبتا خوبه ..

....

و این بود خاطرات ما و پُلمون ...!

.

.

.

بچه ها امروز 22اُمه !

6ماه و 1روز پیش بود !!!!چه زود گذشتا!

 وای راستی 9 روز دیگه مدرسه !!

از یه طرف خوشحالم که میرم مدرسه و باز با دوستا کنارهمیم

از یه طرف هم درسا !!!

شاید نتونم تو مدرسه ها زیاد بیام نت

ولی هروقت بتونم حتما میام !

فراموشمون نکنینااااا !

9 روز خوش بگذره !

 


 
نويسنده یکی یه دونه

 


یک سالگیت مبارک....
ارسال شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 - 12:57
 
سلاممممممممممممممممممممم اگه گفتین امروز چه روزیههههههه امروز اولین سالگرد تاسیس

وبلاگههههههههههههههههههه

خانومها و اقایان لطفا سکوت رو رعایت کنیدخانوم دردونه خانوم میخوان بحرفن

اهوم امروز اپم با همه اپایی که کردم فرق داره بذارید از اولش بگم ازاینکه چرا من و یکی اینجا رو درست

کردیمراستش خواستیم تو این وب حرفایی رو بزنیم که زدنش تو دنیای عادی و زندگی روزمره سخت

بود وشنیدنش واسه خیلی ها اسون و واسه بعضی ها گنگ و مبهم بود اومدیم تا شادیمونو اینجا ثبت

کنیم تا بدونیم بعد هر سختی و دشواری یه شادی هست

اومدیم تا خاطرات خوب و خوش باهم بودن و ثبت کنیم

الانم اگه این وب هست اگه ما هستیم تا مطلب بذاریم فقط فقط به خاطر نظرات خوشگل شماست

پس یکسالگی تموم خاطرات خوب وبد یکسالگی اشنایمون یکسالگی این پیوندای همین بغل یکسالگی

نظرات قشنگتون ودر کل یکسالگی این وب مبارککککککککککککککککککک

خب خیلی حرفیدم نه

خانومها و اقایان بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید

وای چه کیک هوس برانگیزیمنو باش ماه رمضون دهن روزه چه کیکی گذاشتم

خب اینم کادوی من و یکی به وب

شما هم با نظراتتون بهش کادو بدین

خب دیگه فعلا باییی

 


 
نويسنده دردونه

 


تولدم مبارک :دی!
ارسال شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 - 23:33
 
سلاااااااااااااااااام !!

خوبین ؟؟؟!

امروز تولدم بووووووود !!

:

خصوصیات کلی متولدین شهریور

 

 

  حسّاس ، با هوش ، شاد و سر حال ، دقيق ، وظيفه شناس ، خوش هيكل و خوش تيپ ، سالم و تندرست ، اهل سازش

    سود جو ، خجول ، بد پيله ، واقعاْ ساعي و كوشا ، سرمايه دار ، كمال گرا ، صبور و آرام ، عاشق سلامت خود  ، متّكي به

   نفس ، خونسرد و خوددار ، عاشق كامپيوتر ، روشنفكر و دانشمند ، قابل  انعطاف ، وسواسي ، پر انرژي ، مبتكر ، اهل

   اعتدال و ميانه روي ، كمك رسان ، اهل انتقاد ، معتمد ، وفادار ، با ايمان ، رام نشدني ، بي ريا و بي تزوير ، خوش قلب ،

   چشم و گوش بسته ، با شرم و حيا ، ثابت قدم ، مورد حسد قرار مي گيرد ، دور از جرّ و بحث ، گول زرق و برق را نمي خورد

    فرشته خو ، خيلي درس خوان ، چابك ، خيال پرداز ، داراي ذائقه قوي ، با انضباط و مستقل ، كاردان و لايق ، نكته سنج

    خود كفا ، پر توقّع ، اهل همدردي ، زود رنج ، قاطع ، دور انديش ، خرده ‌گير و خورده بين .

 

زن متولد شهریور:

بسيار احساساتي، بي‌ريا و تزوير، خوش قلب، خواستار عشق حقيقي و وفادار به همسر و خانواده، در مناسبات خود

   با او سعي كنيد از جر و بحث پرهيز نمائيد. در هيچ كاري زيادهروي نمي‌كند و خوب مي‌تواند از خود مراقبت كند.

   در مقابل اقرار به گناهان خويش سرسختي عجيبي نشان مي‌دهد.


 

 

مرسی از همه ی دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتن

فاطمه ی گلم که از دیشب و از به قول خودش اولین دقایق ۴شهریور ٬ و ساعت ۴ که به دنیا اومدم تولدمو تبریک گفت مرسییییی عزیزم خیلی غافلگیر شدم!!مرسیییییی

 

از اونجایی که دیشب تولد گرفتم ٬ بقیه دیشب تبریک گفتن  دیشب به من که خیلی خوش گذشت  به شما چطور ؟!

مرسیییی بهار جون که پیشنهاد مهمونی رو دادی خیلی هم خوشحال شدم دیدمت هرچند زود رفتی  از شعرای رضایات هم ممنووون

هانیه رو بعد از ۴سال دیدم ...!! و سارا جون هم خیلی لطف کرد اومد!

هدی جوون هم که از کانون مستقیم اومد

و زیی که خیلی خیلی ممنونم که اومد

و شادی جوون

و سیما عزیزم که خیلیم خوشتیپ شده بود

و مهسا خانوم (که از کلاس آیروبیک اومده بود)

و گلنوش جون که تولدمو اومد و بعدش رفت عروسی

و رژین جون و مهدیه جون (هرچند من زیاد ندیدمشون !!!)که تشریف آوردن

و داداشی جوون (سعیده ) که دیرتر از همه اومد ولی خیلییییییی خوشحالم کرد (کادوشم جلو جلو داده بود تازه  مرسیییییی داداشی عاشقش شدم!! سفرم با خودم میبرمش!!)

و دردونه جوون  كه اون نقاشي راپيد خوشگلشو برام آوردمرسيييي مريخيلي خوشگله

و بالاخره اون و دردونه همو دیدن!

دردونه هرسال تولدای من تو یه نفر که خیلی دلت میخواد ببینیش رو میبینیا!!

یادته پارسال شادی؟! بهتون لطف کردم و اینا؟!

بله کلا این داداشی ما که اول میگفت به دوستات بگو حجابشونو رعایت کنن بعدش دیگه کلی با مریم گرم گرفته بودن و از اول تا آخر باهم صحبت میکردنو عاشق هم شدن به سلامتی

حالا کی بیایم عروسی؟

 از پُل عزیزمون هم که به جای همه ی "دوستان" شرکت داشت خیلی خیلی تشکر میکنم!!

و خاله عزیییززمم که دیگه هیچی

....

بعدشم کلی با ارگ هنرنمایی کردم  (بگذریم که گند زدم به آهنگ تولد خب تازه یاد گرفته بودم)

خلاصه که مرسی بچه هااااااا که اومدین !خیلیییییی خوشحالم کردین !! خییلی خوبییییین ! فقط امسال یه کم بیحال تر از پارسال بودینا !!

 

ومرسی از دردونه جوون که صبح بهم زنگ زد و بازم تبریک گفت

و سعیده عزیزم که صبح اس ام اس داد باز! و وبلاگ خوشگلی که واسه تولدم درست کرده  :  minielnaz.blogfa.com   و تو هم نفس و وب خودشم آپ گذاشته  خیلی مرسی داداشییی )

و فاطمه جوونم که شب اس ام اس زد باز...

خیلی مرسییی از همه

...

راستی من باز دارم میرم مسافرت بچه ها!!

بازم یه هفته

راستی تابستون داره تموم میشه ها

امیدوارم همین روزای باقی مونده ش به همتووووون خیلیییییییییی خوش بگذره!!

وقتی برگشتم یه آپ راجع به پلمون میذارم راستی

فعلا بای باااااااااای

 


 
نويسنده یکی یه دونه

 


برگشتممممممم.....
ارسال شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 - 11:55
 
سلام علیکم خواهران و برادران محترمچقدر مثبت مسافرت بهم ساخته عاقل شدم

واییییییییییییییییییی شاید باورتون نشه ولی اومدممممممممممممممممممممممممممممممم

چقدر دلم براتون تنگیده بود به خدا اونجا از هر کافی نتی که رد میشدم با یه حسرتی نگاه میکردم که

انگار....

واییییییییییییییییییییی خب چی بگم دیگهههههههههههههههه اینقدر ذوق زده هستم که نمیدونم چی

باید بنویسم

به خدا قراربود واسه خداحافظی بیام ولی خب اینقدر سرم شلوغ بود که نتونستم راستی اجی تموم

اون چیزایی که برده بودم و پوشیدم

تو مرا سخت فراموشم كن

 

             ترك اغوشم كن

 

كه من اينبار سفر خواهم كرد

    

              سفر خواهم كرد

 

تو برو چشم به راهم ننشين

 

تو نه اين گونه به پاي من نشين

 

كه من اينبار نخواهم برگشت

 

            نخواهم برگشت

 

             سفر خواهم كرد

 

تو نگو خسته شدي دست و پا بسته شدي

 

كه من اينبار ندارم هوشي

 

خوردم جام مي بي هوشي

 

              سفر خواهم كرد

 

               سفر خواهم كرد

 

اين سفر را تو به خاطر بسپار

 

مثل بارون تو ببار

 

بعد من عشق نخواهد امد

 

          نخواهد امد

 

          سفر خواهم كرد

 

تو برو چشم به راهم ننشين

 

تو نه اين گونه به پاي من نشين

 

كه من امروز رها در بادم

 

هستي ام را دادم

 

        سفر خواهم كرد

    

      سفر خواهم كرد

 

              سفر..............

 

این شعر قرار بود قبل از مسافرتم بذارم ولی نشد دیگه

راستش رفتم چون فکر میکردم این مسافرت لازمه رفتم تا فراموش کنم خیلی چیزا رو خیلی ....

رفتم ولی فراموش نکردم چون نشد نتونستم خواستم ولی....

یکی جونم اون تک زنگهای مداوم دلیلش خیلی چیزا بود ممنونم که بهم جواب دادی

تا ته قصه بمون با من

 

             بذار اين دلخوشي عادت شه

 

بيا هم خونه ي من تا عشق

 

             باتو هم رنگ عبادت شه

 

خب نظر یادتون نره دوستانننننننننننننراستی اقای رمضان هم تشریف اوردن پس نماز روزه هاتون هم قبول باشه ما رو هم دعا کنید

 
نويسنده دردونه

 


میشه تو چشمات آسمون رو دید ... (برای سعیده ...)
ارسال شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 - 22:20
 
امشب لبریزم از واژه ها ٬واژه هایی که میخواهند برای تو نوشته شوند ..و تو چه بی نهایت٬ توصیف ناپذیری ...

همه ی غم هایت ٬لحظه لحظه ی درد کشیدن هایت٬ همه ی احساس زیبایت ٬همه را حس کردم ... تمامش را با بند بند وجودم درک کردم ... شبهای تلخ ناامیدی ات را ٬که سعی میکردم سحری امیدوار داشته باشد را فراموش نکرده ام  ....

تو مهربان ٬صبورترین کسی هستی که دیده ام ... با همه ی ناامیدی ای که ذره ذره پژمرده ات میکرد و اینها را از چشمانت٬ که روز به روز تیره تر میشد میفهمیدم سعی میکردی جلوی ما هیچ نگویی تا نگرانت نشویم ... اما چشمانت هیچ وقت دروغ نمیگفتند ...

آن روز هایی را که تا خود صبح بیدار بودی یادم است ..آن خدا را صدا زدن ها و نذرهایت را یادم هست ... آن تسبیحی که همیشه به گردنت بود ...یادم هست ...

حافظ هم کم می آورد جلوی آسمان بارانی چشمانت! تمام احساس شاعرانه ات را در شعرهایش می آورد ...و تو بازهم ..تمام نمیشدی ...

من آن شبهایی را که چشمانت٬ به انتظار ستاره ای آسمان میشد یادم نرفته است ... میخواستی ستاره ای در آسمان چشمانت داشته باشی ٬ولی وقتی حتی شادی کوچکی سوسو نمیزد و تو زود ابری میشدی ٬..زود می باریدی...

من لبخند رنگپریده و صدای لرزانت ٬بعد از آن بیمارستان رفتن را فراموش نکرده ام ...

من تمام نوشته های روی صندلی ات را یادم است ...!

شبهای درد اصفهانت یادم نرفته است ..بغض های فرو خورده ی پشت تلفنت را فراموش نکرده ام!و سوختنت درآرزوی چیزی که هیچ وقت نگفتی چه بود!

و من !هرگز نتوانستم بفهمم که چه چیز باعث شده بود دفترخاطرات یکساله ات هیچ صفحه ای نداشته باشد که یک بار خیسی چشمهایت را تجربه نکرده باشد! و من هرچقدر تلاش کردم که تو بگویی ٬باز کنی این بغض را ..تو کم حرف تر شدی و بیشتر فاصله گرفتی ...

خدایا!چقدر صبوری تو...بازهم هیچ نمیگویی...!

من اینکه در همه ی لحظه های تلخ سفرم همراهم بودی یادم نمیرود .... وتمام لحظه هایی که در سفر تلخ و پردردت باید درکنارت می بودم و نبودم را به یاد دارم ...

من تلخی و زجر دردهایت یادم است ٬نمیتوانم آنهمه صبوریت را از یاد ببرم!

تو که سنگ صبور همه بودی و کسی سنگ صبورت نشد ..تو که راهنمای همه بودی وکسی راهنمایت نشد...تو که دل بزرگ و روح مهربانت همه ی سختی ها را درخودجای داد و دم برنیاورد..

تو که عذاب را پذیرفتی که خدا دور نشود ...تو که خدا عاشقت شد ...

تو که سیاهی های غم٬ نارنجی سحر هایت را تیره کرد ..

دلم تنگ است که رفته ای...دلم تنگ است که قراربود امروز را شاد باشی ٬خیلی شاد ....

دلم تنگ است که قول داده بودی برای امروز قافیه هایت تمام دلتنگی های "تو برای من همون عشق نفس گیری " را رنگ بزند ..

دلم تنگ است که نماندی!که نمیدانم چرا نماندی!

دلم تنگ است که توی آخرین برگ دفترت نوشته بودی : "اینجا باید یک دور بمیرم!وروی چشمهایم یک خط ممتد ثبت شود ! با یک صدای یکنواخت "بیب" که توی گوشم میپیچد !قول میدهم بعد از آن به زندگی برگردم !!"

دلم تنگ است ...

قطار میرود

تو میروی ..

تمام ایستگاه میرود...




 
نويسنده یکی یه دونه

 


این کنکور لعنتی ...
ارسال شده در شنبه دهم مرداد 1388 - 8:20
 
هردفعه میگویم٬نه ٬دیگر بدتر از این نمیشود! امشب بدترین شب زندگی ام بود!

اما چند روز بعد چیزی پیش می آید به مراتب بدتر....

انگار خدا میخواهد به من بفهماند که بدتر هم هست!خیال بیهوده نکن !

میدانم٬ باید از پست مریم درس میگرفتم اما ........

من گنجایش اینهمه را باهم ندارم ...

آره مردم دردهای بزرگی دارند و هیچ نمیگویند ...

اما من مثل آنها صبور و باتحمل نیستم ..

خدایا!من امسال چقدر بزرگ شدم ... درمیان غم های دیگرانی که بهترین دوستانم بودند !

خواسته ام را برآورده کردی ...."درک" خواسته بودم ...

درکی به من عطا کردی که از آنچه میخواستم خیلی بیشتر بود !و درمقابلش هم مسئولیت سنگینی گذاشتی!

ببین ٬ بفهم ٬ تحمل کن ...

-اما هیچ کاری از دستت بر نیاید !!-

روز به روز بر درکم افزودی ...

اما خدایا!من تحمل اینکه اکنون همه با هم بر سرم آوار شوند را ندارم...

اول کم کم مرا با درد آشنا کردی ...

کم کم کمکم کردی ....

بعدها دردها بزرگتر شدند و این بار دیرتر به سراغم آمدی ....

کم کم ٬ اندازه غم ها و انتظار آمدنت را زیادتر کردی ....

بعد درد اینکه نمیتوانم کاری انجام دهم را هم افزودی ....

و این هفته دیگر کم کم نبود٬ همه را با هم به سرم ریختی و گفتی تحمل کن ...!

اینرا هم به غم های انباشته در دلت بیفزا !و نگفتی شاید ٬ دلم دیگر گنجایش نداشته باشد!

کمی شادی در قالب کلاسی همراه با خنده و شادی برایم گذاشتی در مقابل اینهمه غم !... وگفتی تحمل کن ...

برایت کافیست !

غم های دیگران را ببین که چه بزرگند!گله نکن و خاموش بمان !

اما خدایا پیش خودت نگفتی منی که بی غم ترینها بودم٬اینهمه و به یکباره بر سرم آوار شود تحملش را ندارم ؟!!!

اشک!

چه چیز گرانبهاییست!

امسال تازه معنی و ارزشش را دریافتم!

چه تسکینیست خیلی وقتها ...

اما دوای درد نیست ... فقط کمی آرامت میکند....

خدایا؟میخواهی آزمایشم کنی؟!

میدانم دردهای بزرگتری هم هستند .....من خسته ام ٬تحملم کم است ....

 

-دوباره پست مریم را میخوانم ...

اما نه ! من از مشکلات قوی ترم٬ مگه نه ؟

سعیم را میکنم وبه تو توکل میکنم خدایا !

ایمان دارم که جوابم را میدهی ... و به همه کمک میکنی..

هرچند شاید دیرتر از همیشه ....

اما خدایا! ناامید نمیشوم ...

فقط٬کمی کمکم کن تا سنگینی این بار را کمتر حس کنم ....

حتی کمی کمتر!

.

.

.

پ.ن:عنوان مطلب٬ تنها بخش کوچکی از مشکلات است ...

پ.ن2: احساس غریبی دارم اینروزها .... اما ...حتی برای خودم هم ناشناخته است ...ترکیبی از چند حس غیر قابل وصف * ...آنرا نمیفهمم ..درک نمیکنمش !...مرا میترساند ....

* :نکند ویروس آنفولانزا نوع ای باشد؟؟!آنهم جهش یافته و ترکیبی ست !ترس هم دارد ....

پ.ن3:دعا کنید برایم ....

برای ...

برای خاله ام هم !که اعتراضش پذیرفته شود ...حقش نبود ...

- بچه ها!رتبه اش رو ازم نپرسید٬لطفا ....!خودم هنوز اطمینان ندارم چشمهایم درست دیده باشد! و فکر بد نکنید ..آنقدرها هم بد نشده اما ..رشته ی دلخواهش را احتمالا قبول نمیشود ....

-سعیده ٬ ببخشید به خاطر دیشب .... اگه خیلی بد جوابتو دادم ... و شادی تو هم ببخش که نتونستم جواب بدم ....

پ.ن4:ادامه ی حرفهایم کلمه نمیشوند ....!اشکهایی اند که اکنون دارند از چشمانم پایین میریزند...و آن بغض لعنتی هنوز آنجاست ....

-با اینکه دیشب تا ۲:۳۰ نتوانستم بخوابم و تمام شب انگار بیدار بودم .... صبح هم ۶:۳۰ بیدار شدم ....چه سحرخیز !

پ.ن۵:پستش زیادی غم انگیز شد ... حالا یه چیز جالب بگم ... دیشب من بیشتر از او استرس داشتم ...!روز کنکورش هم همینطور!!! و امروز صبح٬ الان اون زنگ زده منو دلداری بده !!!!!!!!!!


 
نويسنده یکی یه دونه